تبليغاتX
موسیقی نارنج
 بهار است و تنت شکوفه باران سخت منتظر سیبم!

  راستی:

 

               این روزها سخت درمانده ام

 

                                       که

 

                        این همه سیب سرخ

 

        من تو را چیدم

 

           یا تو مرا

 

                      ؟!؟!

بیا

   بیا!

         !

  کمی جلوتر!!!

 

 از انارهای تنم بیشتر بچین

 

         ترک می اندازد پوستم را  سرما!

 

 بگذار سرخیمان کامل شود!!!

 

|+| نوشته شده توسط نارنج در دوشنبه ششم اسفند 1386 و ساعت 23:17  
 به ته سیگارهای کنار ساحل قسم : لبانت هنوز هم آبیست...

پک می زنم

۱ بار

۲ بار

۱ پاکت

۱ باکس

نعلبکی که از گوشه اش خاکستر به روی کاغذ  می ریزد

روی عکس سهراب خاکستری شده

با ضربات انگشت اشاره ام به شرمگاه سیگارم میزنم

و به خاطراتت دستور می دهم

داخل نعلبکی چمباتمه بزنند

.

خاکسترها را می تکانم

نعلبکی بار دیگر پر می شود

 و تو از ذهنم خالی تر

پک های طولانی

  خاکستر های بزرگ تر

ذهنم از تو

خالی تر

فقط گویی جای آخرین نگاهت در انتها ی ریه هایم

نه!

شاید هم

در دلم می سوزد

می سوزد

در ریه ام؟

در دلم؟

می سوزد

|+| نوشته شده توسط نارنج در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 و ساعت 22:28  
 به کجا چنین شتابان؟

قيصر امين پور

با توام ای لنگر تسکین

 

 

 

اي تكان هاي دل

 

      ای آرامش ساحل

 

    با توام ای نور

 

                ای منشور

 

ای تمام  طیف های آفتابی

 

             ای بنفشابی

 

  با توام ای غم

 

                  غم مبهم

 

ای کبود ارغوانی

 

با توام ای شور

 

ای دلشوره ی شیرین

 

اي نميدانم...

       هر چه هستی باش

 

      اما کاش................

 

  نه!

 

       جز اینم آرزویی نیست :

 

                هر چه هستی باش

 

                                  اما باش...

 

همیشه اونی که دنیای زمخت خاکستریمون به نفساش نیاز

 داره زودتر ازوقتی که باید بره میره...

و نام کوچک او از  آخر عشق آغاز شد و با عشق به آغازی

 دوباره  رسید:

قیصر امین پور و سه نقطه ...

یا عشق

 

|+| نوشته شده توسط نارنج در سه شنبه هشتم آبان 1386 و ساعت 23:2  
 شاید عنوان نداشته باشد بهتر است نه رفیق؟
این روزها هیچ چیز با من نیست

نه روزگار زرد سبز نما

نه صدای شهری که مردمانش

                                            در تکاپوی ایمان و کفر به خود می پیچند

نه تو  نه آسمان     نه دریا

که هر سه شما رنگ همیدو

هیچکدام همرنگ هم نیستیدو

   شاید هیچکدامتان اصلا" سپید نباشید!!!

گله ای نیست جز اینکه بگویم

روان نویسم(سخت نویسم)

     این روزها

           در واژن بی واژگی مثل سگ جناب اوللعزم

                          قفل کرده!

بد جور به سکوت دلبستم گه گاه چند خطی واسه ارادت و نشانه  زنده بودنم به آنان که مشتاق مرگ منند خط خطی می کنم.

در ضمن میتونین تو قسمت اول نظرات مطلب قبلی چند خطی از محمود ع  کسی که اینجا و کلماتم و همه ی

حال من به اسم اون هست   (بهار نارنجم ) رو بخونید.

تا اطلاع ثانوی نارنج و بهار نارنجش فقط کمی شاید به وسعت یک سقف خستن.

|+| نوشته شده توسط نارنج در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 و ساعت 0:20  
 دریا هم آرامش لبانت را ندارد!!!
آنچنان مست می کنم

از بوی رویای عریانی قامت تو

       که خدا از سجده

            که شب از شب بو

                که بکارتم از اکتشاف تو

                    که تن خشک درخت به انتخاب احمقانه ی قناری

مست میکند.

که مست می کند

نبودنت

با

قرص

سیانور

....................

تا اطلاع ثانوی نارنج و بهار نارنجش خیلی خو بن.

سلام

|+| نوشته شده توسط نارنج در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386 و ساعت 1:6  
 سلام به نام تو قلم زدم.اینجا صاحبخانه تویی.تا تو نباشی:تا اطلاع ثانوی هیچ نارنجی نمی نویسد!!!

سلام نازی!

بر فراز ابرهای تاریک نبودن پرواز می کنم

شاید فردا دیگر خورشیدی نباشد!

ابری نباشد!

اصلا" آسمانی نباشد!

امروز به ستایش فرداهایی می نشینم

که از فرداهای آبی و سیاه نبودن می آیند.

امروز شاید سازم را شکستم

شاید فردا اصلا" دستی نباشد.

من بی من!

من بی من هم می شود؟

من بی باران  من بی فرشته

من بی انتظار؟؟؟!!!!!!!!!!!

صدای کفشهایت زیر خش خش برگها

صدای قلب من است.

زنی که نجابتش را به دخترانگی اش فروخت

و کشف شد....................       ...     .

و حال هیچ ندارد که با فردا بسازد.

فردا از آن من نیست!

از آن تو نیست!

دنیا ارثیه ی بابامم نیست!

من هم برای من نیست!

هیچ چیز برای هیچ چیز نیست!

این سگ مصب

بی صاحاب

بی ناموس

سیاه و سفید

زندگی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

و اما

تو

تو

تو

تو عارف که نبودی

شاعر که نبودی

 دلدار که نبودی

هیچ

عاشق هم نبودی.

و من می خواهم یدک بکشم

وزن جنازه ی مردی را که با ششهایش خونش را تصفیه می کرد.

و من جز نام تو

بر روی بیوه گی ام

و کمی شبنم خاطرات خنده هایت

هیچ نمی خواهم

هیچ

هیچ

حتی تو را!!!!!!!!!!!!!

امشب همه ی جمله هام پره علامت سواله! فرشته ی من امشب واسه ی  بانو زخمه نمی زنه

ساز دلم داره زنگ میزنه............

هیچ وقت اسم بلندش اینجا نبود

آره حق داره این چرکنوشته ها خیلی کمن.

۱

۲

۳

سلام

|+| نوشته شده توسط نارنج در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 و ساعت 23:59  
 سلام
من/تو/ما/لا مینور/دو ماژور/..........................

نه دیگه نه خودکاری اندازه ی انگشتام هست

نه هیچ آکوردی صدای فالش کلمه هامو میزنه

آره

منم بریدم

شدم قاطی ........................

سلام

|+| نوشته شده توسط نارنج در دوشنبه چهارم تیر 1386 و ساعت 18:2  
 سلام . خوشحالم که این چند وقته زحمت خوندن این چرکنوشته ها رو نه به فرشته و نه به شما ها دادم

ما دیر جنبیدیم

آفتاب زده بود

خدا چشمهایش را می مالید

و دلگیر از بی وفایی ابر ها

بود.

و من تو را بوسیدم

و او دید

ما دیر دیر جنبیدیم

خیلی دیر

چاقوی خدا خونی شد و

تو هم بی دل

آنچنان که دیگر شعر هایم را هم نمی خوانی

|+| نوشته شده توسط نارنج در جمعه سیزدهم بهمن 1385 و ساعت 12:46  
 بگذار بگویم

 

تا صدای ماشینهای قراضه از جاده ی طویل هراز می آید

بگذار بگویم تا هنوز آن جنازه ی خونین  کوچه پس کوچه های دماوند نمرده است

 بگذار بگویم ،تا هنوز این گردوی پیر زشت

از شاخه نیافتاده بگذار بنالم

بگذار بگویم از کلماتی که امشب میمیرند

از فانوسی که امشب هیچکس کبریتی را حرامش نمیکند

از جیرجیرجیرک کرکور یخ زده ی دیروز ، امشب ، فردا

بگذارتا آخرین قطعه ی این ذغال سرخ است بگویم

دلم برایت کباب است

بگذار تا خدا خوابش نبرده از فضیلت زنا بگویم

تا شب هنوز سیاه است بگذار بنویسم :

روز و شب و سیاهی و سپیدیمان بدرنگ است

بدرنگ که باشی ، چشمانت که آبی نباشد

سپیدی رویت که برق نزند

لبانت که سرخ نباشد

اشکت که خشک نباشد

موهایت که شبق سیاه نباشد

عشقت که سرد نباشد

دستانت که پر نباشد

چشمانت هرچقدر هم که عاشق باشد

دستهایت هر چقدر هم که محتاج باشد

سکوت صدایت هرچقدر هم که فریاد باشد

هیچ کس تو را نمیبوسد.

 

....

 

دیگر از مرگ صدای سهراب

در کوچه های کاشان هم کسی دلش نمیگیرد

از مرگ آیدا که بگویی روح شاملو را ذوقی در بر نیست

پدر را هم که نوازش کنی

سیلی اش گونه ت را داغ میکند

مادر هم که با آینه مشغول است

بگذار ما هم تا هنوز چراغی روشن است

جیرجیرک نمرده  است و

سیلی پدر کاغذهایمان را داغ نکرده و

جوان مست جاده هنوز بیتاب است

با همین یک ورق سرگرم باشیم:

 

ما کجا و فردا کجا

|+| نوشته شده توسط نارنج در یکشنبه چهاردهم آبان 1385 و ساعت 18:36  
 
از طرف نرگس های تشنه که ۱۰ شب است آب نخورداند
برای پسرکی که باور نکرد به این زودی ها خواهد رفت
برای تمام فرشته هایی که اشکهایشان نرگسها را زنده نگاه می دارد
دلتنگ که می شدیم خطی از آرزوهایت را که می خواندی
صبح نمی شدو ستاره هنوز هم میماند
ترانه که می سرودی چشم نداشتی
آنقدر به ژرف می رفتی که از چشمهایت پشت سرت پیدا بود
آب نمی توانم بخورم
این همان آبیست که نفسهایت را بلعید
به کجا چنین ..........
جان دادنت را که باور کرد
نه!نه!نه!
مرگ بانو مرگ بغض
کلمات میریزند آخر با کدام کلمه مرگ نگاهت را باور کنم؟
نه تو نخواهی مرد
آوازی خواهمت کرد
که تا ابد نفس بکشی...
برای تمام نارنجهای ریخته از شاخه و همساز قدیمی عرب زاده ی شب زده
یا عشق
|+| نوشته شده توسط نارنج در جمعه هفتم مهر 1385 و ساعت 3:43